اگر تنهاترين تنها شوم .... باز هم خدائي هست!
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسموني بشم! آسمون که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکردم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند بارون رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت: خدا دلش از دست آدما گرفته یک جام پر ز عشق ؛ نیمی ز ابر ، نیمی ز باران یک مشت کبوتر بی جان یک حنجره سکوت ، یک جمله آسمان هر لحظه لبخند ، یک عمر مردن ،یک سینه زندان... یک جام پر ز عشق ؛ نیمی ز ابر نیمی ز طوفان یک مشت شوق منجمد ، یک دست بیم جان صدها صدای خشک ، یک مرد مضطرب ، یک پیر ، لرزان تحریر بی نوا ، آواز بی کران. زنگار بر قفس راوی هم نفس ، افسار بر زبان مردانه در نبرد تابیده بر کویر ، آوار آسمان... یک جام پر ز عشق ، نیمی ز طوفان نیمی ز دریا.. یک جام پر ز حرف،نیمی ز اشک ، نیمی ز درد سکوت.... سالهاست یاد گرفتیم خارها "قیصر امین پور" پ.ن: خيال میکنیم كه زندگي، یعنی همان زندگي دلخواه، می شنوی؟ بر لب حوض غزل ،پي يك جمله ناب ،به تماشا رفتم... برگ خشكيده پاييزي سرما زده بيد ،كه به غوغاي خزان ،دستهايش لرزيد لحظه اي خيره به چشمان سياهم شد و مرد... سايه ماه كه همراز قدمها شده بود ،با صدايي لرزان ،گله از ما ميكرد كه چرا راه خدا را به دلم سوخته اي...؟! ماهي قرمز حوض ،كه به سنگيني آب ،نغمه هايش گم شد دل به آن خاطره پير و به آن لحظه طوفاني دريا زده بود... سينه تنگ دگر ،تاب بي طاقتي اين دل شوريده نداشت قفس سنگ دريد ،دل به دريا افتاد... آب از خنده شكفت سايه ماه پريد زنده شد برگ درخت ماهي سرخ... بال در بال قناري شد و بالا آمد... آب بي رنگ نبود عشق باران شد و باريد به غم هاي خزان... چشمان سیاهت قطره قطره به آرامی آغاز به مردن می کنی امــروز زنــدگي را آغــــــاز كــن امــــروز مخــاطـره كــن امـــروز كـاري بــكن نــگذار كه بـا آرامي بـمــيري شـــادي را فـراموش نــــكن آسمان قصه ی تکرار مکرر دارد يک دم آخر نکنی فکر ، که تنها هستی من نمیدانم ازین پس چه به سر خواهد رفت تو که قلبی ، به خدا شیشه چه گوید که تمام ما به اندازه ی بال و پرمان بی تابیم ای ترک خورده بمان! کوچ تو بی فایده است همه ابرهاي غم ،گر نور را از آب و رنگ را از آسمان جدا كنيد اينجا جوهر عشق است كه ميجوشد از زمين و به آسمان ميتراود... اين رنگدان قلم ها... امروز ،نام داران ،پيامبرند و جام داران ،جامه ميدرند! بزم شادانه شراب راستي اوج شروع پرواز است يا پريدن ابتداي اوج...؟ امروز پرواز را عبور ميكنم تا اوج و بال در بال تو بر دورترين قله آسمان نغمه عشق ميخوانم... اين سلام مشكبار فرشته هاست بر بارگاهت... كجاست آوازي كه هم گام تو بخواند اين تحرير را...؟ مقام تو از بالاترين گوشه هاي اين اوج بلند تر است... موج بي آرام من ،دريايي از خون در پيش است ،در سلاخ خانه عشاق... صبح اميد را به خاطر آور... طنين شعرت فضاي سينه را آفتابي ميكند . با من از عشق بخوان از صدايي كه شكست همه فاصله هاست... از تنگنای محبس تاریکی وز منجلاب تیره این دنیا … بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدای قادر بی همتا. خداوندا فقط تو آگاهی و تو می دانی که دست از غیر تو شسته ام. به ملکوت آسمانت نظر دوخته ام. برای بیان رازهای درونم گوشی شنواتر از تو نیافتم. و دوستی مهربانتر از تو پیدا نکردم. دوست دارم شانه به شانه هم راه برویم. بر تپه های تنهایی بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی. آرام برایت نجوا کنم و تو با دست بادت موهایم را نوازش کنی و با قطرات بارانت برایم گریه کنی و با رنگین کمان هفت رنگت دلم را شاد سازی. خدایا در پهنه دنیایی که برایمان ساختی از انسانیت رنگی و اثری نمانده است چه انسانها که اکنون از گرسنگی و فقر کودکان خویش را به خواب وا می دارند.چه بسیار انسانهایی که در دام عفریت فقر گرفتار آمده اند و صبر از کف داده اند و عفت و عزت خویش را در هر بازاری به فروش گذاشته اند. چه بسیار انسانهایی که همچون زالو از شیشه عمر دیگران سیراب می شوند و پا بر گرده بندگانی می گذارند که خود قانون بردگی شان را پاره کرده اند. خدایا، خدایا.... بارها شده است که دلم برایت تنگ شده، بارها دلم برای نگاهت، صدایت و نوازشهایت تنگ شده. دلم برای این همه ظلمی که در لحظه لحظه زمان ها شاهد و ناظر آن هستی می سوزد. دوست داشتی بندگانت در نهایت مهربانی و صلح با هم زندگی کنند و دم به دم شیطان درون خویش ندهند. اما انگار خدایا این آرزو برایت هر روز دست نیافتنی تر می شود. خدایا مباد امیدت به متحول شدن ما به احسن حالات ناامید گردد و برای خوب شدن مان دعا نکنی. من نیز با تو ای خدای مهربانم دعا می کنم برای عاقبت به خیر شدن نسل انسانها. نسلی که همچون ققنوس از خاکستر ظلم ها و عداوت ها سر بر می آورد تا فقط و فقط صلح را دریابد و دوستی و شادی و مهر را. دعایم را بپذیر و آن را به اجابت برسان ... همانا تو قادر و توانایی ... الهی آمین ... عشق ميجوشد... نگاه ،جاريست... و من ،غرق در درياي چشمانت. مشق آوازت را به گلهاي بهاري بياموز ،بگذار بهار با صداي تو بيايد. و ماه را ميهمان ضيافت اين آبهاي آرام كن تشويش را عبور كن ،طوفان را به من بسپار ؛و تو... تنها آينه ي نور باش... اينجا آنسوي باران است... اينجا سهم ماست از بودن ،از لبخند ،از احساس... اينجا ميهن دوباره من است. مرزي نيست ،حدي نيست... مرگ ،شاه راه بودن است و زندگي از جنس يك رويا. اينجا اوج آواز ماست. اينجا بلندترين نغمه ي سازهاست. همراه شو اينجا انتهاي راه همه پروازهاست... آنطرف تر ها که آسمان می جوشد و گوهری ناب بالا می آید خیسی بهار کهنه نیست... ماهی ها تنها نیستند خدا گمنام نیست ... ظالم نیست عشق هم کور نیست ... وقتی هر صبح روزش را از سر درختها با نوای گنجشک ها تکرار می کند و ماه از سر نیاز سلام ....... هیچ کس تنها نیست و هیچ کس هیچ کس ... بال پروانه را نمی سوزاند تا آتش داشته باشد تا عاشق بماند نــه آنطرف ها که آسمان می جوشد خدا عشق است لحظه اي بگذار غربال سنگي را و در سكوت ،درياب غوغاي باران را ... زنجير بگردان كه نگاهت، چشم را در گير بند نديده... در امتداد وقت قدم زد، گل را نگاه كرد، ابهام را شنيد. بايد دويد تا ته بودن. بايد به بوي خاك فنا رفت. ... بايد نشست ......... انگار کسی در بن بست شب سلامم داده بود برگشتم کسی نبود ،و من زمزمه کن سلام سلام از خوابهای نمورم گذشتم نه کسی نبود ! عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش ،من بي زار از خود و کرده خويش دل نامهربانم را بر دوش مي کشم ،تا آنسوي مرزهاي انزوا پنهانش کنم در اوج نيزار هاي پشيماني و ابرهاي سياه سرگردان که با من از يک طايفه اند سلام مي گويم تو باور نکن حلول ماه مبارک رمضان، ماه میهمانی خدا بر عاشقان و دلدادگان نور الهی مبارک باد.
بغض بغض زمین نغمه ات،ضربه آغازی بود بر بن بست تنهاییم، دوباره شمس شده بودم وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است. وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است. وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است. وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است. دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی) خوشبختي ما در سه جمله است: تجربه از ديروز ، استفاده از امروز ، اميد به فردا... ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم:
حسرت ديروز ، اتلاف امروز ، ترس از فردا دكتر علي شريعتي به اندازه ی یک نگاه به اندازه ی یک لبخند تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بوده ایم. قصه امشب حدیث غالب است قصه عشق است بشنو! جالب است در همـان روزی کـه یـک بـود ، یـک نبـود جـز دل دیـوانه من کـس نبـود یـک نـفـر آمــد نــدانــم از کجـــا تـــا بـــرد دل را بــه ســوی نــاکـجـا! بـوی عشـق آمـد شـدم سرمست او رفتـم و دست دلـم در دسـت او تا پس از چندی رسیـدم ناکجـا گفتـم ای دل ، من کـجا؟ اینـجا کـجا ؟! دل خمــوش و عقــل را چــاره نبــود تـا کنــون فـکرم چنیـن پــاره نـبود روز و شب صبر از خدا می خواستم عقل را از دل جـدا می خـواسـتم لحظـه هـا می رفـت و مـن در ناکـجا آخر این غم تا به کی و تا کجا ؟! ابـر دل جـز اشـک بـارانـی نـداشت جـان من! این قصه پاياني نداشت خدایا کفر نمیگویم پشیمانم , پشیمانم. چه میخواهی تو از جانم نمیدانم , نمیدانم . مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا تو مسئولی به این آغاز و پایانم . من آن بازیچه ای هستم که می رقصم به هر سازت , تو میخندی به این غم , به این چشمان گریانم. نه در دیرو , نه در کعبه من آن بیدم که میلرزم دگر بر مرگ ایمانم . خدایا ناخدای هر چه هستی غافلی , یا رب که من آن کشتی بشکسته ای در کام طوفانم نسوزان خشک و تر رو با هم , که من فردا به نسل عاصی و قومی پریشانم... (دکتر شریعتی) پسر کوچکی وارد داروخانه شد, کارتنی را به سمت تلفن هل داد.روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
گام هايت همه شعر ميشود
شعرها سرازیر میشود
عبور ميکني و پرده ها هماهنگ ميشود...
و من تنها در نور مينگرم
باد و ماه و ابر و آسمان شاعر است، من نه.

یک مشت قناری خاموش
یک چشم بی نگاه ،یک دست بی صدا
هر لحظه لبخند،هر خنده بی رنگ،هررنگ پر هراس
یک جام پر ز حرف،نیمی ز اشک نیمی ز وحشت
یک مشت احساس یخ زده،یک قلب بیم مرگ
صدها نگاه سرد ،بر آسمان دل ،یک ماه... تنها
آواز ،آدمی ...یک روح بی نشان
گهواره ای اسیر
در خواب مشترک،رویای نیمه جان
این خشم میدرد
این درد میکشد...این عشق میرود
یک جام پر ز عشق...نیمی ز تو ...نیمی ز ایمان...
که تمام حرفها گفتنی نیست
اما چرا کسی نمیگوید
این همه رسوب سنگین است
سنگین
برای دلی که دریاست
این کوه سنگین است
سنگین
لایه لایه گذر زمان سیر می شود
در دامنه ی دریا و باران
اما چرا؟.jpg)
چرا کسی از رعد و برق ها نمیگوید؟
چرا کسی از طوفان حرفی نمی زند؟
چرا خورشیدها کم شده اند
چرا خورشید عشق گم شده
سالهاست رسوب می کنیم
لایه لایه
تمام حرفها را
بی هیچ ادعایی
بازهم سکوت می کنیم
بازهم رسوب میکنیم
و باز هم خیسیم
خیس
اما من نمي دونم كه آيا روزي كه روزهاي سختم تمام شود...![]()
از رقص و چينش و چرخش نازيبای واژه ها،
از آشفتگی خوفناک ذهنهاتان،خسته ام........!!!!!!!!*زهــــرا*
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد ؟!؟
موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:
مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم،
كاري كه بايد تمام كنيم،
زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم،
بدهيهايي كه بايد پرداخت كنيم و ...
بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم،
تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع ميشناسيم.
اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جادهاي بسوي خوشبختي وجود ندارد.
خوشبختي، خودٍ همين جاده است.
صدای گریه آسمان را؟
تپش قلب ابر را؟
ببین که باران , قصه ما را به گوش برگ برگ درختان ترانه میکند!
بسان سپیدار سراپا اشکی شده , بر زمین میچکد!
ببین دستهای مضطرب زمین را
که واژه واژه باران را می بلعد
گویی او نیز تشنه عشقی ست از جنس من و تو.
ببین , این قصه ماست که در جعد گیسوان جنگل پیچیده
جنگل سراپا غرق عطر وحشی گلها شده .
شاید باران
از بوسه های تو بر لب من می گوید که
شب بوی باغچه این چنین عطشناک ,
غنچه های خود را به هرسو می پراکند ,
برای ربودن حسی از بوسه های یاسی رنگ تو!
ببین دنیا را
غرق قصه ماست هنوز!
و من با لالایی باران عشق توست
که هر شب
بر پنجره بی مرز رویا می بارم.
![]()
تاب ماندن را از من ربود
من همان آخرین برگی بودم که دستان کوچک پسرک غمگین
مرا به سر شاخه های درخت دوخت
تا آخرین امید خواهر کوچکش باشم
اما چشمان تو توانی برایم باقی نگذاشت
افتادم
ماه
امیدوار به زندگی دخترک
از من و تو گله مند شد
از تو که بیخبر چشم به من دوختی
و از من که این همه ضعیف بودم
منی که امیدی برای زندگی شده بودم
.....
......
.......
یک قطره باران افتاد
آسمان میگریست
شاید برای دخترکی که اکنون همسایه ماه شده بود
احساس کردم دوباره جوانه میزنم
به دستهایم نگاه کردم که سبز شده بود
و به چشمهای تو که بارانی
خیره به پنجره ای بود که دختر شیرین من
تنگ ماهی قرمز در دستانش بود
باران شد و بارید دلم
پروانه شدم
چرخ در چرخ زمین چرخیدم
گردش آب
کشاندم آنطرف
آه از این نای نشکفته
آه
آه از این ماهی دلتنگ
آه
چشم من دریا شد و
خیره ی ماه
آهسته و بی صدا کسی گفت انگار
ماه نو
ســلام "ســـــكــوت"
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخواهی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدر دانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خود باوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمره گی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت و احسا سات سر کش
و چیز هایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تند تر می کنند
دوری کنی ...
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی...
آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویا ها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ...
اي ترک خورده بدان ! قسمت ما بود چنین
زندگی بی برو برگرد ، همین است همین
بس چو افسانه ی تو،خاطره دارند در این
پشت در قافله ای هست بیا و بنشین
باش با ما که ببینی همه فردا پس از این
بشکند با تپش نعره ی مشکوک یقین
و به اندازه ی افلاک ، گرفتارترین
هر کجا پر بکشی ،عشق ، همین جاست: زمین . . .

آنطرف ها که آسمان می جوشد
در پي نور بر آب رو نه در آفتاب كه اين به سلوك يافت و او ميراث دار نياكان شد.
شكفتن را در خزان بياموز كه شكوفه خزان ،خداست در غربت.
بگذار گرماي نگاهت دورترين زمستان زمين را جاري كند و اشكهاي آسمان تنها براي تو بر زمين ببارد.
شتاب در پي زندگي را آرامي و انجامي جز آغوش مرگ نيست!
بايد كتاب را بست. بايد بلند شد
.
.
و گاهي به سكوت رسيد
پیله ها را می درند مبادا سروردی شنیده باشند سرودی از پر پرواز !
رفتن دليل نبودن نيست ،در آسمان تو پرواز مي کنم
حکایت تلخی است
از ذره ذره گم شدن ها
چیزهایی که کم اند
نیستند
میگویند می فهمد
کسی که لانه اش آسمان است
و پرنده ها را امید پرواز
می گویند
این باغبان
باغچه آفت زده را می شناسد
و عطر نرگس ها را معنا داده
کاش خورشید وار
می تابید
سردی قبیله ی انسان
آفت زدگی عاطفه ها
خورشید می خواهد
تا کی گم شدنها؟؟؟
گم شدن
سیب آدم
قداست مریم
یوسف یعقوب
عدالت علی
و این روزها صبر ایوب
خسته ایم
شمس شو
ذکری گو
این دریا سخت طوفانی است
و این پاهای تاول زده خسته اند
ذکری گو
تا رد شویم
تا ردمان کنی
آهای باغبان باغ های آفت زده
ذکری گو
ذکری گو
از صدای دق الباب سخنانت مست شدم،
مستیم در اوج پروازم تا مهتاب همسفرم شد
و اینک من هستم و مهتابیکه در نیمه ماه مجنونم میکند
مر ا بزن
دف ماه
دوباره قونیه بر شانه های گریه میرود در چاه
مسئول داروخانه متوجه پسر بود . به مکالماتش گوش داد.پسرک پرسید:خانم, می توانم خواهش کنم که کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد:کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.
پسرک گفت:خانم , من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد.زن در جوابش گفت:از کار این فرد کاملا راضی ام.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد:من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برای تان جارو می کنم, در این صورت شما در یک شنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخ منفی داد.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت, گوشی را گذاشت.
مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت:پسر از رفتارت خوشم می آید;
به خاطر اینکه روحیه ی خاص و خوبی داری,دوست دارم به تو پیشنهاد بدهم.
پسر جوان جواب داد:نه ممنون ,من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم, من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.
از در نشد از پنجره زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا ميذارن
تو قتلگاه آرزو آدم كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
| Design By : Night Melody |







